من یهودی نیستم اما به سرگردانی اینک شهره ام در شهر
Iranian Jewish contributed greatly
in Iran's Modernization in 1959-79
THANK YOU!
Author
Major Keyvan Nourhaghighi
Iranian Senior Fighter Pilot, The Lord of Law
in Iran's Modernization in 1959-79
THANK YOU!
Author
Major Keyvan Nourhaghighi
Iranian Senior Fighter Pilot, The Lord of Law
پاساژ القانیان _ساختمان پلاسکو
خاطرات سرگرد کیوان نورحقیقی
In the Memory of Habib Elghanayan one of the owners
of the Largest Shopping Mall in 1960s the World in Tehran, Iran
of the Largest Shopping Mall in 1960s the World in Tehran, Iran

The Elghanayan's Cnter was destroyed by Fire in Jan 19, 2017
دراون سالهای خوب خیلی دور، در تهران، چها رراه استانبول ، یک ساختمان ۱۷ طبقه ئی افتتاح شد که «آدم کلاهِ ش میفتاد
وقتی نگاهش میکرد! » این اصطلاح عوام در۶۰ سال پیش بود درشگفتی بلندی ساختمانها جدید!
نام این ساختمان «پاساژ القانیان» بود که فروشگاههای زیبای آن نه تنها درخاورمیانه وآسیا نظیر نداشت، اگر چند فروشگاه پاریس و لندن را ندیده بگیریم در اروپا هم کم نظیر بود.
در تهران رسم بود که پاساژها بنام مالکین خوانده میشود. مثلا همین حاج آقا طلوعی همسایه ما که کوچه ما را هم به اسم خودش کرده بود، در خیابان اکباتان، شمال شرقی میدان توپخانه، پاساژی داشت که بورس لوازم ماشین بود.
امّا خانه ما در کوچه طلوعی، که نزدیک میادن توپخانه بود تا پاساژ القانیان حدودا ۲۰ دقیقه راه بود که ازطریق سه خیابان میتوانستم پیاده به پاساژ القانیان برای خرید بروم. یا سعدی را میرفتم بالا و یا لاله زار را، و اگر میخواستم از فروشگاه بزرگ و شیک فردوسی خرید کنم، از خیابان فردوسی میرفتم و از بانگ ملی پول میگرفتم.
ساختمان مرحوم حبیب القانیان، در شمال خیابان شاه قرارداشت و لذا از جنوب وارد پاساژ القانیان میشدم ، یک محوطه باز بیست متری ، ورود و خروج جمعیّت را ساده میکرد. دو مغازه بزرگ دو طرف درب ورودی بود که یکی محصولات پلاسکو میفروخت با رنگهای زنده و شاد که تا آنزمان نظیر نداشت که غالبا وسائل آشپزخانه و ظروف مرغوب بود که حتی وقتی چد سال بعد که رفتم پاکستان، معلم خلبان من ، سروان سلیم، از من خواهش کرد یک سرویس غذاخوری ملامین برایش ببرم؛ که بردم و همسرش خیلی خوشحال شد
Henry Elghanayan Henry(born August 2, 1940 in Iran) is New York real estate developer who co-founded and is the current chairman the Rockrose Development Corporation
Iranian Jewish Elghanayan Brothers took
part of modernization in 1959-79
part of modernization in 1959-79
FOBES: Elghanayan family Iranian-born Nourollah Elghanayan began buying land in Manhattan in the 1950s and 1960s. His sons Henry, Tom and Fred later expanded the family's real estate empire throughout Manhattan and Queens. Among their more notable properties: FBI HQ-turned-apartment-block The Fairfax. A disagreement over succession led the family to split assets in 2009. Their holdings were reportedly divided by a coin toss: Henry got the Rockrose name and most of the family's development and residential sites; he and son Justin run the business. Tom and Fred, meanwhile, spun the remaining buildings into TF Cornerstone. In addition to extensive Manhattan holdings, both branches have expanded into Long Island City and Washington D.C.
مغازه بزرگ دومی را هم کارخانجات حوله بافی برق لامع تبریزاجا ره کرده بود که حقیقتا بهترین حوله ها را تولید میکند و من اولین حوله تمام قد پوششی آبی رنگ را به مبلغ ۱۷ تومان از آنجا خریدم. حوله های برق لامه هیچ وقت ارزان نبود اما از نظر کیفیت و ثبات رنگ حرف نداشت و خیلی زود، محصولات این دو فروشگاه، بازار جهانی بدست آورد و صادر میشد.
کسانیکه در کانادا زندگی میکنند، احتمالا از بازار بزرگ ئیتن Eaton Centre دیدن کرده اند که پاساژ القانیان با آن شباهت داشت . بهمین دلیل وقتی ۲۶ سال پیش برای اولین مرتبه وارد Eaton Centre شدم، اصلا احساس غریبی نکردم و گوئی
واردپاساز القانیان شده بودم .
واردپاساز القانیان شده بودم .
The Elghanayan's Cnter in Tehran was similar to
the Eaton Centre in Toronto
the Eaton Centre in Toronto
برگردیم سر موضوع، وارد پاساژالقانیان که میشدم، یک سری فروشگاههای شیک با سقف بلند و شیشه های بزرگ، که تا آنزمان بی نظیر بود، انواع پوشاک ولوازم برقی وخانگی را ارائه میکردند. در وسط یک محوطه بازی بود که با نردههای آهنی یک متری محافظت شده بود و من میتوانستم فروشگاهای طبقه زیر و طبقات بالا را ببینم. طول و طرح منحنی سقف شیشه ئی ساختمان سقف آجری بازار تهران را تداعی میکرد که بقول این خارجی ها خیلی اسمارت Smart (هوشمندانه) طراحی شده بود و از نور آفتاب برای روشنائی استفاده میکرد.
چند آسانسوردرشمال ساختمان قرار داشت و راهرو پله ها که به طبقات بالا میرفتم.
که احتمالا اولین آسانسورها بود که سوار شدنش برای من خیلی کیف داشت « یهو دلم پائین میرخت »، بعد ها که پرواز را شروع کردم، هرگاه فرمان را یکمرتبه جلو میدادم همان احساس را پیدا میکردم که میگویند جی منفی!
پدر یکی از همکلاسی های من دریکی از طبقات بالا یک کارخانه « بر چسب » دوزی داشت که با مآشین آلات ریسندگی انواع برچسب لباسها را تولید میکرد که همکلاسی من شبها آنجا بود ومن گاهی به او سر میزدم.
و او نمونه برچسبها را بمن نشان میداد که بعضی از آنها نامهای معروف اروپائی بودند مثل « آدیداس Adidas!!»
سپس با سایر همکلاسی ها مثل « ایرج و ساسان رئوفی و فرزاد اقبالیان » میرفتیم به « دخمه» کافه بود کم نور با ستونهای زیاد و میزوصندلی ارزان، اما خیلی شلوق چون دانشجوئی بود و با قیمتهائی ارزان واقع درزیرزمین پاساژ ارمنی ها، در نزدیکی پاساژ القانیان جنوب خیابان شاه، و همگی آبجوی شمس ولوبیا چیتی سفارش میدادیم. چون لوبیا تنها غذاش بود و ظرف بزرگی با نان بُلکی را خیلی ارزان حساب میکرد « ۶ریال ».اینجا پاتوق نویسندگان مجله فکاهی «توفیق » بود و سایرروشنفکران و شاعران.
ودرمیزماهم، میدان دست من بود ایرج رئوفی که اشعار نو بلغور میکردیم و قهقه میخندیدیم. یکی دو بارهم یک مردخوش تیپ که از ما خیلی بزرگتر بود بجمع ما پیوست چند شعرناب با صدای گیرائی خواندوسپس ایشان راهرگز ندیدم وارد نیروی هوائی شدم و هزارجور درس و یادگیری و جنگ و غیره امّا طنین اولین بیت او هرگز از ذهن من پاک نخواهد شد که با غم فراوان خواند
« من یهودی نیستم اما به سرگردانی اینک شهره ام در شهر»
رفت و آمد منظم من در سالهای ۴۰ و ۵۰ باعث برخورد مکرر با مرحوم القانیان شد که یا با مستاجرین مغازهها در حال گفتگو بود و یا از کنا هم رد میشدیم که مثل مردهای بالای ۴۰ سال کلاه شاپو آمریکائی و کت وشلوار شیک و پالتو بلند قهوئی بتن داشت و لبخند شیرینی برلب. بقول این خارجی ها « فرندلی » بود. وچون مرا با همکلاسیم دیده بود، با اینکه من ۱۵ شانزده سال بیشتر نداشتم، گاهی دست برکلاه بمن سلام میکرد رد میشد.
این عکس را من همان دوران در « عکاسی پر » انداختم که ابتدا در لاله زار مغازه داشت و از بهترین گرانترین عکاسی ها ایران بود. در این سنین نو جوانی، مرتبا آثار صادق هدایت را میخواندم که نکات منفی اجتماعی را عریان کرد وحسابی اوقاتم را تلخ بود وبد بین؛ تا اینکه یکمرتبه به ورزش و کوه و پرش دست زدم و بکلی حال واحوالم دگرگون شد و رفتم خلبان شدم و از تهران دور برای ۱۲ سال. وقتی به تهران منتقل شدم، سال ۱۳۵۷ بود و آغاز شورش ها و اخبار بسیار بد و شکنجه آور که تا امروز ادامه دارد « ساختمان پلاسکو آتش گرفت » که فورا خبر « اعدام حبیب القانیان و مصادره اموالش » را تداعی میکند و تمام « اخبار زنجیره ئی » زنده میشوند : اولین محکومیت حقوق بشر پس ازاعدام حبیب القانیان؛ مهاجرت دسته جمعی یهودیان خوب ایرانی که سرمایه های فرهنگی وعلمی واقتصادی وعاشقان حقیقی ایران بوده وهستند. من، هنوز که هنوزه ، از لغتنامه های انگلیسی بفارسی « حیم » استفاده میکنم.
Iranian Jewish Haim, published the 1st English to Persian Dictionary whose dictionaries appeared in English under the name Sulayman Hayyim (Persian: سلیمان حییم) (c. 1887 in Tehran, Iran – February 14, 1970 in Tehran), was an Iranian lexicographer, translator, playwright and essayist, often called "Iran's Father of the bilingual dictionary
رفت و آمد من از خیابان فردوسی روزانه بود بدلایل گوناگون مثلا دبیرستان ادیب درکوچه شرقی غربیه کمال الملک در خیابان فردوسی بود، مراکز خرید و بانکهاهم بهمچنین. در ضلع غربی خیابان، نزدیک میدان توپخانه، در نبش خیابا یک مغازه ۳۰ متری با شیشه های بزرگ بود که متعلق به مرحوم سلیمان حیم بود که فرهنگ لغات خود را میفروخت. خود مرحوم حیم ، همیشه در پشت میزتحریر بزرگی رو به جنوب مینشست و کار تالیف و تصحیح و تحقیق انجام میداد.
من هم گهگاه مراجعه میکردم و کتابی میخریدم. برخورد خوبی داشت اما ذهنش متوّجه کارش بود و فرصت وقت تلف کردن نداشت و چانه هم نمی زد. منهم که بی چان ه زدن خرید بهم مزه نمیده وارد همان گفتگوی همیشگی میشدیم که برای من فایده ئی نداشت. پول قیمت روی جلد را که ۵ یا ۷ تومان بود میگرفت کتاب را میداد و میامدم بیرون. آخرین مرتبه که مرحوم حیم را دیدم تابستان سال ۱۳۵۸ بود که عده ئی سودجو از دیکشنریهای او «عکسبرداری » کرده بودند و نصف قیمت جلوی دانشگاه میفروختند. مرحوم حیم با ناراحتی بمن گفت که من برای هر صفحه چاپ این دیکشنریها بکررات چاپخانه رفتم تآ خوب و پر رنگ و خوانا چاپ شود. سپس یک جلد از دیکشنریهای « که من میگویم دزدی » را به من نشان داد گفت « تو را به خدا ببین چه چیز به نام من تحویل ملت میدهند » آنگاه صفحات سفید وسط کتاب و یا صفحاتی که اصلا رنگ نداشت و خوانا نبود نشام من داد.
ادامه دآرد




























